از آغاز پیدایش دولت اسرائیل در ۱۹۴۷ میلادی تا انقلاب ۱۳۵۷ و حتی در جریان جنگ ایران و عراق، کوچک‌ترین تعارضی میان دولت‌-ملت ایران و دولت اسرائیل وجود نداشت. آنچه چهل‌وهشت سال است سرنوشت ایران را در گرو نبردی پوچ گذاشته، نه یک ضرورت تاریخی، که محصول یک «راهزنی الهیاتی» است.

مقدمه: از عدم تعارض تا گره خوردگی با اسرائیل

از آغاز پیدایش دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۷ میلادی، مقارن با ۱۳۲۵ یا ۱۳۲۶ شمسی، تا انقلاب ۱۳۵۷ و سپس جنگ ایران و عراق، نه از منظر تاریخی، نه سیاسی و نه استراتژیک، کوچک‌ترین تعارض یا دشمنی میان ایران، یعنی دولت‌-ملت ایران، و پدیده‌ای به نام دولت اسرائیل یا موضوعی به نام یهودستیزی، مطلقاً وجود نداشت. میان موجودیت دولت یهود یا اسرائیل و اهداف و منافع سیاسی، اقتصادی و استراتژیک ایران تا پیروزی انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و حتی در جریان و پس از جنگ ایران و عراق، هیچ تعارض یا دشمنی‌ای وجود نداشت.

دولت ایران و افکار عمومی غالب مردم ایران ــ به استثنای اقلیتی بسیار ناچیز از تندروهای خشن و گاه مسلح مذهبی، مانند بازماندگان باندهای جنایتکار فدائیان اسلام و گروه‌هایی چون هیئت‌های مؤتلفه، آن هم پس از دههٔ ۱۳۴۰ ــ تا پیدایش نظام جمهوری اسلامی با محوریت و هژمونی «ولایت فقیه»، هیچ تعارضی، نه فرهنگی، نه سیاسی و نه آیینی، با قوم یهود یا دولتی به نام اسرائیل نداشتند.

ایرانیان حتی در اکثریت خود، نسبت به تعارضات اعراب و اسرائیل یا فلسطین و اسرائیل نیز موضع‌گیری خاصی، چه له و چه علیه، نداشتند. در جنگ‌های فلسطین و اسرائیل در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی و ادامهٔ آن در قرن بیستم نیز حمایت شاخصی از هیچ‌یک از طرفین ابراز نمی‌شد؛ زیرا جامعهٔ ایران در فاصلهٔ سال‌های ۱۳۳۴ یا ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۴ یا ۱۳۵۵، در اکثریتی هشتاد تا نود درصدی، جامعه‌ای کاملاً غیرسیاسی بود. به بیان دقیق‌تر، فهم سیاسی عمومی در آن سال‌ها تقریباً صفر بود؛ واقعیتی که من، نویسندهٔ این سطور، آن تاریخ و وقایع سیاسی و اجتماعی‌اش را روزبه‌روز، ماه‌به‌ماه و سال‌به‌سال زیسته‌ام.

جنگ ایران و عراق و تولد دشمنی با اسرائیل

جنگ ایران و عراق، برای نخستین بار، در فضای تب‌آلود انقلاب و حملهٔ خارجی عراق، تعارض و دشمنی با اسرائیل را کلید زد. از آنجا که جامعهٔ بالفعل ایران، اعم از نخبگان و توده‌های مردم، در ماه‌ها و سال‌های پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ در بی‌دانشی گستردهٔ تاریخی و سیاسی، به‌ویژه نسبت به تاریخ معاصر خود از مشروطه به بعد، غوطه‌ور بود، اکثریت جامعه کوچک‌ترین شناختی از مسئلهٔ فلسطین نداشتند.

به‌طور مشخص، با آغاز جنگ ایران و عراق و ایدئولوژیک شدن کامل جامعه، این جنگ ویرانگر و ایران‌سوز، مردم ایران را به ورطه‌ای هولناک سیاسی، فرهنگی و اقتصادی فرو برد؛ ورطه‌ای که ایران امروز نیز همچنان در پیامدهای آن با دشواری زندگی می‌کند و با دشواری در پی یافتن راه خروج از آن است. سقوطی که تا امروز ادامه یافته است: سقوط به دره‌ای تاریک و ژرف به نام «اسلام ناب محمدی»؛ مفهومی که رژیم ولایت فقیه، به رهبری روح‌الله خمینی، از نخستین سال‌های جنگ ایران و عراق، ایران و ایرانیان را به درون آن فرو افکند و جانشین او، علی خامنه‌ای، این روند سقوط و ویرانی را به ژرفاهای بیشتری کشاند و ایران را به وضعیت کنونی رساند.

بدین‌گونه، ورطه‌ای بی‌نهایت ژرف و مرگ‌آفرین گشوده شد که تداوم چهل‌وهفت سالهٔ آن، امروز نیز سرزمین و مردم ایران را، در مقطع جنگ هولناک کنونی آمریکا/اسرائیل با جمهوری اسلامی، در آستانهٔ ویرانی کامل قرار داده است.

کلیدواژهٔ این نبرد، که مصداق کامل chaos، یعنی هیچ و پوچ، است، «بازگشت به ایده یا مدل تاریخی صدر اسلام و عصر محمدی»؛ یعنی «نابودی قوم یهود» یا اسرائیل امروز است. چنین ایدهٔ موهوم الهیاتی یا تئولوژیکی بود و هست که از فردای استقرار نظام جمهوری اسلامی در ایرانِ مطلقاً دین‌زده و اسلام‌زده و شیعه‌زده، ورطه‌ای هولناک را گشود؛ ورطه‌ای که در قالب دشمنی با دولت اسرائیل و سپس تلاش برای نابودی آن تجلی یافت. دشمنی و جنگی که مدیریت آن بر عهدهٔ «ولایت فقیه ابداعیِ روح‌الله خمینی» بود و منبع مالی آن نیز ثروت‌های بالفعل و بالقوهٔ کشور ایران، نیروهای جنگاور آن و مردم «مسلمان و شیعه‌اش» بودند و هنوز نیز تا اندازه‌ای هستند.

نقش پهلوی و تولد هیولای ولایت فقیه

نکته آن است که علاوه بر غفلت و بی‌خبری نخبگان، به‌طور عام، ساختار سیاسی حکومت سلطنتی پهلوی دوم نیز با تمام توان و امکانات خود در بسترسازی و رشد این هیولای هولناک تاریخ اسلام ایرانی و روحانیت شیعی نقش ایفا کرد؛ تا آنجا که در زایش و رشد آغازین این هیولای مردم‌خوار و ویرانگر، یعنی جانشینی روحانیت شیعی به جای سلطنت پهلوی، نقشی کلیدی بر عهده داشت؛ نقشی که در تاریخ ایران ثبت شده است.

به بیان ساده، محمدرضاشاه پهلوی و عوامل سیاسی، نظامی و امنیتی پیرامون او و تحت فرمانش، بنا بر شواهد و مسلمات تاریخی موجود، در انتقال قدرت سیاسی از سلطنت به روحانیت شیعه و شخص روح‌الله خمینی، دخالتی کاملاً آگاهانه و ارادی داشته‌اند. لذا این «واقعیت» هولناک، یعنی مشارکت رژیم سلطنتی پهلوی دوم در بسترسازی ویرانی ایران به دست هیولای اسلام شیعی اثنی‌عشریِ آخرالزمانی، باید همواره در حافظهٔ تاریخی ایرانیان حفظ شود.

بدین‌ترتیب، از درون ایدهٔ کانونیِ «ولایت» یا «ولایت معصوم» در الهیات ژرف و پیچیدهٔ شیعهٔ اثنی‌عشری، پس از بیش از هزار و دویست سال، فرزندی ناخلف و بی‌تردید مجعول و قلابی به نام حاکمیت قدسی‌مآبِ «ولایت فقیه» متولد می‌شود؛ پدیده‌ای که، به‌رغم مبادی الهیاتی بیش از ده قرن فقاهت شیعی، در خوانش روح‌الله خمینی از «حاکمیت ولایت فقیه»، مملکت، تاریخ و فرهنگ دیرسال ایران را به آستانهٔ سقوط و فروپاشی می‌رساند؛ همان جایی که امروز ایران در آن ایستاده است.

راهزنی الهیاتی و گره خوردن سرنوشت ایران با جنگ

اکنون می‌کوشم به اجمال توضیح دهم که این دشمنی و نبرد ایرانِ بربادرفته، یعنی «جنگ، جنگ تا نابودی اسرائیل»، که از الهیات شیعهٔ اثنی‌عشری با محوریت ایدهٔ «ولایت» در خوانش فقاهتی شیعی و گرایش فقهی «اصولی» تغذیه می‌کند، چگونه سامان یافته است. اما روشن ساختن آبشخور این دشمنی، که زندگی و هستی ایران و ایرانیان را در آستانهٔ ویرانی کامل قرار داده، بی‌نهایت ضروری است.

ایرانیان باید بدانند چرا چهل‌وهشت سال، ملتی بزرگ با تاریخی پیچیده، تمام هستی خود را در گرو جنگی پوچ و مطلقاً مهمل، به نام نابودی اسرائیل و آمریکا، قرار داده است. باید هستهٔ اصلی این نبرد پوچ و دشمنِ «زندگی» و «انسان» شناخته شود. ایرانیان باید بدانند آبشخور این همه فاجعه کجاست.

ریشه‌های تئولوژیک؛ از امام غایب تا روایت «حوادث واقعه»

بنابر مستندات روایی شیعه، پس از مرگ حسن عسکری، امام یازدهم شیعه، در حدود سال ۲۶۰ هجری، تنها فرزند پسر حسن عسکری، که به صورت پنهانی متولد شده و رشد کرده است، جانشین او شناخته می‌شود و به عنوان دوازدهمین امام شیعه با نام «محمد بن حسن عسکری» یا «حجت بن الحسن» معرفی می‌گردد؛ کسی که، بنابر روایت‌های شیعی، از لحظهٔ تولد همواره از انظار عمومی غایب بوده است.

این «محمد بن حسن عسکری» که بعدها «مهدی موعود» نام گرفته، بنابر نظر جمهور شیعیان امامیه، دارای دو غیبت است: غیبت صغری (کوچک) و غیبت کبری (بزرگ). در دورهٔ غیبت صغری، تنها با چهار نفر که «نواب خاصه» نامیده می‌شوند، در ارتباط بوده است.

محدثان شیعه می‌گویند امام دوازدهم، پیش از غیبت نهایی خود، برای دومین نایب خاص خویش، محمد بن عثمان العمری، فرمانی صادر می‌کند تا رابطهٔ خود را با پیروان و شیعیانش روشن سازد. از نگاه نویسنده، دقیقاً سنگِ بنای ویرانی ایران امروز در همین نقطه نهاده می‌شود.

توقیع «حوادث واقعه» و تفسیر خمینی

بنابر منقولات محدثان درجهٔ اول شیعه، همچون شیخ حرّ عاملی در «وسائل الشیعه» و طبرسی در کتاب‌های «کمال‌الدین» و «الاحتجاج»، امام دوازدهم طی توقیعی که برای عثمان بن محمد العمری، نایب دوم خود، صادر می‌کند، تکلیف شیعیان را در دوران غیبت تا زمان ظهور مجددش روشن می‌سازد. او در این فرمان می‌گوید:

«اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا، فإنهم حجتی علیکم و أنا حجة الله.»
«اما در خصوص حوادث و رخدادهایی که در دوران غیبت پیش می‌آید، شیعیان ما باید به راویان احادیث ما، یعنی فقها، مراجعه کنند؛ زیرا آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا هستم.»

راویان حدیث، قرن‌ها بعد، به‌ویژه از عصر قاجار تا امروز، همان آیات عظام به شمار آمده‌اند. از نگاه نویسنده، تمام بنیان نظری ولایت فقیه خمینی و روند کلنگی شدن ایران از همین‌جا سرچشمه می‌گیرد. تمام مستند مکتوب و نوشتاری فاجعهٔ «ولایت فقیه» و کلنگی شدن ایران در همین عبارت کوتاه نهفته است؛ عبارتی که نویسنده آن را حدیثی کاملاً جعلی و ساخته‌وپرداختهٔ نخستین پرورش‌دهندگان تشیع امامیه، از حدود قرن سوم هجری، و با مشارکت خاندان‌هایی چون نوبختیان می‌داند.

از نظریهٔ ولایت فقیه تا استقرار حکومت ولایت

خمینی در کتاب «ولایت فقیه» ــ که امروز به وفور در اختیار عموم قرار دارد ــ پس از نقل حدیث یادشده، با هوشیاری و با اشرافی که بر قرآن، سنت پیامبر، تاریخ اسلام، به‌ویژه عصر نخستین اسلام یا «عصر وحی»، و همچنین زیرساخت‌های الهیاتی شیعهٔ اثنی‌عشری داشت، بر چند واژه و عبارت کلیدی مکث می‌کند و سپس نظریهٔ «ولایت فقیه» خود را، در چارچوب فهم و قرائت شخصی خویش، سامان می‌دهد و همان را به زیرساخت نظری انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ تبدیل می‌کند.

خمینی بر همین بنیان، طرح حاکمیت «ولایت فقیه» و نه «دولت» به معنای متعارف سیاسی آن را تنظیم می‌کند و با انقلاب بهمن ۱۳۵۷ / ۱۹۷۹ به آن شکل می‌بخشد. حدود یک سال، یا شاید شش ماه، پس از استقرار در قدرت، نه «دولت»، بلکه حکومتِ مبتنی بر «ولایت» را، به‌عنوان یک بنیاد موهوم، در ایران مستقر می‌سازد؛ آن هم بیش از هفتاد سال پس از مشروطیت و ابداع مفهوم «دولت» در معنای حقوقی و مدرن آن.

او سپس، دقیقاً مبتنی بر فهم خود از رابطهٔ «فقیه» و «امام معصوم»، مقدمات جنگ هشت‌ساله با عراق را فراهم می‌کند و همزمان، نابودی اسرائیل را به‌عنوان بسترساز ظهور امام قائم در کانون اهداف خود قرار می‌دهد.

مرگ‌آگاهی، ناپدید شدن خمینی و استمرار پروژهٔ ویرانی

هایدگر، فیلسوف نامدار معاصر در حوزهٔ هستی، مفهومی دارد با عنوان «مرگ‌آگاهی». مقصود او این است که یکی از ویژگی‌های بنیادی هستی‌ای اگزیستانس انسان، «مرگ‌آگاهی» است؛ یعنی انسان تنها موجود زنده‌ای است که نسبت به مرگ خود آگاهی دارد. از این‌رو، سایر حیوانات و موجودات زنده مطلقاً مرگ‌آگاه نیستند. بنابراین، در فهم هایدگر، در میان همهٔ جانداران، فقط انسان «می‌میرد» و دیگر موجودات صرفاً «ناپدید می‌شوند». بر همین مبناست که نویسنده نوشته که خمینی «ناپدید شد».

تأویل خمینی از ولایت و پیوند آن با جنگ و نابودی اسرائیل

۱. خمینی در کتاب «ولایت فقیه»، عبارت «حوادث واقعه» را در توقیع امام به معنای «رویدادهای اجتماعی» و در نهایت، دخالت مستقیم و مؤثر سیاسی برای تصرف قدرت حکومت تفسیر می‌کند و این برداشت را به تفصیل توضیح می‌دهد. او معتقد است که امام قائم، شیعیان را در امور سیاسی خود به «روات حدیث‌نا»، یعنی فقها، ارجاع داده است. بنابراین، فقیه و فقها در عصر غیبت، رهبر یا رهبران سیاسی جامعه‌اند.

خمینی با تأویل عبارت کلیدی «روات حدیث‌نا» ــ عبارتی که از نگاه نویسنده به لنگرگاه فقاهت شیعی امامیه و یکی از کلیدواژه‌های مؤثر در رکود فکری و فرهنگی تاریخ ایران پس از اسلام تبدیل شده است ــ فقها و طبعاً خود را رهبر شیعیان و مسلمانان معرفی می‌کند. بدین‌گونه، به سادگی سنگ بنای «ولایت فقیه» را، که به باور نویسنده ستون خیمهٔ ایران‌ویران ایران است، پی می‌نهد.

۲. اما چرا «ولایت»؟ زیرا ولایت بنیاد الهیاتی شیعه و ستون اصلی اعتقادات تشیع، و همزاد آن، یعنی عرفان، به شمار می‌رود. «ولایت» مسئله‌ای تئولوژیک و الهیاتی است که پژوهش‌های جدی و معتبری دربارهٔ آن، از سوی شیعه‌شناسان برجستهٔ غربی، از جمله هانری کربن فرانسوی، انجام شده است.

۳. خمینی در کتاب «ولایت فقیه» به صراحت می‌گوید که منظور از «حوادث واقعه» در توقیع امام، اساساً مسائل شرعی نیست، بلکه امور عمومی، اجتماعی و سیاسی است. بنابراین، فقها و طبعاً شخص خمینی در رأس آنان باید برای تصرف مستقیم قدرت سیاسی مبارزه کنند. به باور نویسنده، آنان چنین کردند و قدرت نیز از سوی صاحبان قدرت، اعم از داخلی و خارجی، به او و روحانیون همراهش، با پشتیبانی و همراهی گستردهٔ توده‌ها به شکل اجتماعی منتقل شد تا ایران را دگرگون کنند؛ و از نگاه نویسنده، چنین نیز کردند.

مسئلهٔ فلسطین: از جنبش سکولار تا شعار «نابودی اسرائیل»

در جریان انقلاب ۱۳۵۷، مهم‌ترین مسئلهٔ خاورمیانه، تعارض و جنگ فلسطین و اسرائیل در چارچوب مطالبهٔ حقوق فلسطینیان بود؛ آن هم مستقل از هرگونه قرائت دینی یا اسلامی در جهان عرب. مسئله چیزی جز این نبود. از نظر نویسنده، مسئلهٔ فلسطین در آن دوره صرفاً مسئلهٔ فلسطینیان و دولت اسرائیل بود.

همچنین، تا پیش از جنگ ایران و عراق، مسئلهٔ فلسطین برای خود فلسطینیان نیز ماهیتی دینی یا اسلامی نداشت. مبارزهٔ فلسطینیان اساساً جنبشی آزادی‌بخش و سکولار بود. تا پیش از انقلاب اسلامی ایران، نه در ایران و نه در میان فلسطینیان ساکن سرزمین‌های فلسطینی یا جوامع فلسطینی مستقر در لبنان، اردن، سوریه و دیگر کشورها، هیچ‌گاه شعاری نظیر «جنگ، جنگ تا نابودی اسرائیل» شنیده نمی‌شد.

تا انقلاب ۱۳۵۷، چه در سیاست خارجی رسمی حکومت پهلوی و چه در میان جریان‌های اصلی اپوزیسیون، اعم از چپ‌ها و ملی‌گرایان، نه تنها سخنی از جنگ با اسرائیل در میان نبود، بلکه حتی تصور چنین رویکردی نیز در فضای سیاسی ایران وجود نداشت.

از این‌رو، بار دیگر تأکید می‌شود که مسئلهٔ جنگ با اسرائیل یا نابودی اسرائیل، نخستین بار از سوی شخص روح‌الله خمینی مطرح شد و سپس توسط علی خامنه‌ای ادامه یافت. این هدف، به‌ویژه در متن جنگ ایران و عراق، به عنوان یکی از مقاصد نهایی سیاست‌های حکومت، بر پایهٔ فهم آنان از قرآن و الهیات شیعی، صورت‌بندی شد؛ هدفی که ولی فقیه بعدی آن را به شکلی گسترده‌تر و ویرانگرتر دنبال کرد و سرانجام، از نگاه نویسنده، به وضعیت کنونی و رویارویی فعلی آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی ایران انجامید.

از فقهای راوی حدیث تا حاکمان مسلح به «ولایت فقیه»

بنابراین، خمینی با استفاده از مهم‌ترین دستاویز تشیع، یعنی «توقیع امام غایب به نایبش»، در شکل دادن نقش فقها به‌عنوان واسطه‌های امام زمان با شیعیان و ضرورت اطاعت شیعیان از ایشان ــ آن هم صرفاً در امور اجرایی شریعت ــ ناگهان راویان حدیث (فقها) را در مقام حاکم و حکومت‌گر قرار داد. شوم‌تر و فاجعه‌بارتر آنکه همین فقیهان را مکلف دانست که باید مسلمانان را برای پیروزی اسلام بر هر خوانش یا مدلی از «کفر» بسیج کرده و رهبری کنند. از این رو، برای تحقق این هدف، حکومت فقها را «ولایت فقیه» نامید و سال‌ها پیش از انقلاب، آن را تئوریزه کرد.

سپس، پس از انقلاب و بعد از تصفیهٔ عموم جریان‌های فکری و سیاسی سکولار ــ اعم از چپ و غیرچپ ــ و نیز قتل و کشتار عوامل رژیم پیشین (شاه)، به سراغ عراق رفت و مقدمات جنگ با عراق را فراهم ساخت. همزمان نیز اسرائیل را به‌عنوان دشمن الهیاتی و تاریخی سراسر تاریخ اسلام و به‌ویژه در قرن بیستم و پس از تحقق انقلاب اسلامی ایران، در کانون اهداف خود قرار داد. ماشین سرکوب بی‌نهایت خونین او، در جریان جنگ ایران و عراق و نیز در سال‌های پایانی آن، به اوج قدرت و خشونت خود رسید.

هزار روز پس از ۷ اکتبر؛ تله‌ای که هنوز رهایی از آن روشن نیست

بدین‌گونه بود که ایرانیان شیعی در خوفناک‌ترین تلهٔ اسلامی-شیعی تاریخ هزارسالهٔ خود و حتی پیش از آن گرفتار آمدند؛ تله‌ای که راه خروج از آن هنوز نیز روشن و معلوم نیست. گره خوردن سرنوشت ایران به اسرائیل و تأثیر شگرف واقعه‌ای مانند ۷ اکتبر بر زندگی ایرانیان را فقط با آگاهی از این تلهٔ اسلامی-شیعی می‌توان به‌درستی فهمید.

دکتر محمدحسین صدیق یزدچی
پاریس · ۲۲ ژوئن ۲۰۲۶

بازگشت به پرونده ویژه

این مقاله بخشی از پروندهٔ ویژهٔ «ایران و اسرائیل، هزار روز بعد از ۷ اکتبر» است.

مشاهده پرونده کامل